Saturday, November 8, 2025

از روی غریزه

 *

هفته پیش رو ننوشتم. دو اتفاق قابل ذکر داشت. پنجشنبه اش رفتم کنسرت کامکارها

قبل از کنسرت بازی پرسپولیس تراکتور میبینم که مساوی شده

سر تایم میرسم. جای پارک خوبی هم پیدا میکنم و از تماشای اجرا 

لذت میبرم. چیدمان صحنه فاجعه اس و به سختی میشه نوازنده ها رو

دید . خوش میگذره و برمیگردیم

*

جمعه با کتی میریم تولد زهرا . کتی قرار بود نیاد ولی دایی علی 

به دادمون رسید و با موندن کنار مادربزرگ و سگ همراهمون اومد

مهمون طولانی و کسل کننده میشه و تا دیروقت ادامه

پیدا میکنه . نتیجه اش میشه شروع هفته ای که من تا مغز استخون 

خخوابم میاد

*

کیست عجیبی روی لثه احساس میکنم . هی بزرگتر میشه

میرم مطب بهرامی. طبق معمول کلبی کسشر میگه

تا برسیم به اصل ماجرا. یه زنه اونجاس و اعتقاد داره در مورد

دندوناش معجزه ای رخ داده. دکتر با بررسی و عکس و فلان

تشخیص میده که باید عصب کشی کنیم

*

مقدمات سفر جنوبمون رو میچینیم. هرجا سرچ میکنیم بلیت مدنظرمونو پیدا نمیکنیم

مجید استرس گرفته. درنهایت با پرواز ساعت 11و نیم اوکی میشیم

و حالا هتل و پروازمون اوکی شده

*

میریم سینما. یه فیلم ایرانی با صحنه های اروتیک اسلامی

میگن کارگردانش سابقه تجاوز داره . قبل از فیلم میریم 

یه کافه و شام میخوریم . خوش میگذره 

*

جمعه اتاق رو تمیز میکنم. گردگیری  جا به جایی لباس

یوهو صدای جیغ مامان میره بالا . یه تیکه شیه دمپاییش رو رد یکنه و تو باش میره

میترسیم . به خیر میگذره . شب فوتبال میبینیم . تیممون میبره. خستگی کل هفته

رو جمع میکنم و ساعت 11 میخوابم


Saturday, June 29, 2024

امروز جمعه نیست!

 *

عجیب ترین اتفاق عمرم برام میفته . صبح با زنگ تلفن راننده بیدار میشم

توهم میزنم جمعه است . سایلنت میکنم . میذارم رو حالت پرواز

با صدای پدر بیدار میشم که میگه ساعت 9 صبحه نمیری سرکار

و یادم میفته تعطیل نیست

تو سر زنون میرم سر کار. خدا خدا میکنم که بار در نیاد 

در میاد . 5تا اصفهان !! برخلاف همیشه ترافیک دیوانه کننده

توی راه اذیتم میکنه. میرسم تو پایانه و یک تصادف عجیب تو پایانه اتفاق میفته

یه تریلی زده یه سمند رو از وسط نصف کرده!! میرسم دفتر 

صالح هفت هشت تا ماشین بار داره. نوبت کارای خودم که میرسه 

سیستم به علت بدهی ریالی قطع میشه. استرس میره بالا. صالح میگه

به غلامی بگو تکلیف اون پوله که از حساب کم شده به حساب نرفته

رو مشخص کنه . راننده هایی که تلفنی گرفتم به نوبت زنگ میزنن

وصل میشیم . دربست میگیرم بارنامه ها رو میفرستم

24 ساعت بعد از این ماجرا قلبم درد میگیره

*

سارا قرص پارتی دعوتم میکنه ولی من بلیت کنسرت قمصری دارم

میگم مسافرتم . شب میرم کنسرت زمان زیادی دارم ولی با خریت خودم تو انتخاب مسیر

بد مکافاتی گیر میفتم . وقتی میرسم که 5 دقیقه بعد برنامه شروع میشه

لذت بیشتری از قبل میبرم 

.*

برای پروژه پرورش گیاه خودم چراغ میخرم . از همون دختر زشتی (بیچاره)

که تو نمایشگاه گل وگیاه با ه دیدیم.همراه با چند مکمل . امیدوارم به نتیجه برسیم

*

جمعه اتاق رو میریزم به هم و درستش میکنم . نظم خوبی میگیره علرغم گرفتگی عضلات

باسن کار رو جمع میکنم. برای عصر بلیت سینما گرفتم . فیلم بی بدن

مجددا در ترافیک گیر میکنم و دقیقا لحظه ای میرسم که فیلم شروع شده!!

تمام مدت فیلم دختر کناری من گریه کرد . و فیلم واقعا قابلیت گریستن رو داشت 

بعد از سینما میرم مدرسه غیبی و به پزشکیان رای میدم! یه جوونک ریشوی انقلابی طور 

گوزو چپ چپ نگاه میکنه و یه کسشری هم میگه انگار . بیتوجه بهش میرم خونه

چهر چوب تنهاییم داره روز به روزمحکمتر میشه


Saturday, June 8, 2019

ناجی


تو زندگی هر ادمی ،یک نفر هست که میاد
همه چی رو زیر ورو میکنه
مسیر زندگی ادم رو تغییر میده و می ره
برای من این ادم تو بیست و هفت سالگیم اومد
من رو از بزرگترین ترس زندگیم جدا کرد 
ارزشمند ترین هدیه زندگیم رو بهم داد
و چند هفته پیش رفت!
این ادم عموی من بود
نمیدونم اگر اون سال به ایران برنمیگشت 
منو مجبور به مبارزه نمیکرد
و اون هدیه ی عجیب رو به من نمیداد 
من الان کجای کثافت این زندگی غرق شده بودم...

Tuesday, November 2, 2010

حسرت


یادش بخیر!روزگاری واسه اینجا آرزوهای بزرگی داشتم
ارزوهای بزرگ که عملی نمی شن!
می شن حسرت !!
نه؟؟

Wednesday, March 24, 2010

چپ،راست،مرغابی!

(بچه که بودم،به مرغابی می گفتم  غورباقه)

بچه که بودم ،همیشه دوتا مشکل کوچیک تو زندگیم داشتم
یکیش این بود که تو تشخیص سمت چپ و راستم همیشه مشکل داشتم
و همیشه چپ و راست ر اشتباه می گفتم
یادمه یه بار ،معلمم که میدونست من این مشکل رودارم
 بهم گفت دست راستم رو بذارم روی گوش چپم.منم خیلی سریع و با
اطمینان دستی که فکر می کردم راسته روگذاشتم روی
گوشی که فکر می کردم گوش چپه!
از اونجا که خیلی مطمئن بودم،انتظار داشتم که با لبخند معلمم
رو به رو بشم
اما صدای ضربه خوردن خودکار روی میزو تماشای
چهره ی در هم معلم خیلی  معنای  تایید نمی داد!من بیخودی
مطمئن بودم 
 مشکل دومم هم بر می گشت به اسم حیوانات
که معمولا خیلی هاشون ر با هم قاطی می کردم .
مثلا قورباغه و مرغابی رو اسما همیشه جا به جا می گفتم
هنوزم وقتی مرغابی می بینم،
مکس میکنم و بعد اسمش رو میارم.
چون مطمئن نیستم که دارم درستت می گم یانه!
وقتی به زندگیم نگاه می کنم ،می بینم که همیشه و همه جا
کارای غلط رو،با اطمیان کامل به درست بودنشون انجام دادم
و کارهای صحیح رو با مکس و تردید نگرانی .

Tuesday, March 16, 2010

شب ِ آتش بازی


(قبلا از رو آتیش می پریدیم،حالا از صدای سیگارت می پریم)

چهار شنبه سوری هم یکی از مناسبت های تاریخی-ملی -میهنی و احتمالا از این به بعد سیاسی ایرانی هاس که من شخصا خیلی دوستش دارم و خیلی برام خاطره انگیزه و در طی بیست و پنج سال اخیر ،خیلی اتفاق های جالبی تو این روز برام افتاده که  تعداد زیادیش بر می گرده به خاطرات مشترکی با عمو سیاوش داشتیم و اگه روزی فرصت شد(فرصت شدن ،استعاره از حال داشتن است )براتون تعریف می کنیم . البته بچه تر که بودیم ،یادمه چهارشنبه سوری ژنرال( که اون موقع ژنرال نبود حتما در جات پایین تری داشت ) و فرمانده(که از همون موقع فرماندهی می کرد) یه آتیش جمع و جور درست می کردند،چارتا فشفشه هم می گرفتند و مام از رو آتیش می پریدیم و معمولا من یا دستم می سوخت یا شلوارم و یا بند کفشم(که همیشه باز بود و ایشالا باز خواهد ماند!)یادمه پسرای محلمون چادر سرشون می کردند و میومدن دم خونه ی ما قاشق زنی می کردند و من معمولا آب نبات قهوه ای هایی که هیچ وقت نمی خوردم رو می نداختم تو کاسه شون و برام جالب بود که بدونم کدوم از بچه های محله که چادر سرش کرده!حتی یادمه که یه بار یکی شون با هزار امید و ارزو و انرژی اومد دم خونه مون ،همچین که خواستیم یک چیزی تو کاسه اش بذاریم ،مادرش اومد و چادر رو از سرش کشد و محکم زد تو گوشش که فلان فلان شده!چرا چادر تمیز منو ورداشتی کردی سرت و رو زمین داری می کشیش!
بزرگ تر که شدیم ،علم پیشرفت کرد و دارت اختراع شد و در منار همون داستان ها ،دارت هایی اومد که توش نوک چوب کبریت می ریختیم و پرت می کردیم رو زمین و صدا می داد!در آن ایام یادمه هر کی تو مدرسه کبریت تو جیبش بود رو می بردن دفتر!
اما تکنولوژی زمانی پیشرفت کرد که اکلیل سرنج هم به دست نخبگان علم و جوانان نه تا بیست ساله رسید و در ان زمان نارنجک اختراع شد که بسیار صدا داشت و دود می کرد و البته خطرناک بود. لذت صدای بلند نارنجک به قدری شیرین بود که کم کم  صدای اون جایگزین صدای قاشق زنی پسرای محل شد و عامل وحشتی برای بیرون رفتن خانم های بار دار و افراد مسن و بیماای قلبی و فک می کنم از اون سال بود که دیگه چهارشنبه سوری با پدر بزرگم بیرون نرفتیم
زمان گذشت و رسید به روزی که چینی ها عزیز!سیگارت رو وارد ایران کردند که چیز کوچیک،کم خطر و پر صدایی بود که قیمت مناسبی هم داشت . ملتی که روزگاری سه شنبه ی آخر سال رو از رو آتش می پریدند،حالا با انداختن سیگارت پشت سر دیگری،سبب پریدن فرد دیگر می شدند!و خلاصه کار به جایی رسید که چهارشنبه سوری به شب وحشت تغییر نام داد .همین الان که من دارم این پست رو می نویسم ،از دوستای زیادی شنیدم که امروز از خونه بیرون نمی رن  و من فکر کنم تو حفظ این سنت خیلی امانت دار های خوبی نبودیم. به هر حال امیدوارم این چهارشنبه سوری ،برای همه شب خوبی باشه و به همه خوش بگذره

Sunday, March 14, 2010

مثل پرنده که درختش ُ پیدا کنه


 نمایی از یک پرنده که درختشُ پیدا کنه
وقتی که می خوای بنویسی 
یا سوژه نداری
یا وقت نداری
یا سوژت ارزش وقت گذاشتن نداره
یا وقت نداری که سوژت رو خوب پرورش بدی
اگه بخوای مداوم بنویسی  که وسعت نواحی زیرین ِ بدن،ارگان ِ وابسته به آب هندوانه هم سراغت میان
ولی وقتی که می خوای به خودت استراحت بدی و ننویسی 
تا از جمله ی "اینی که گفتی،منظورت کی بود؟" فرار کنی

همه ی اتفاقا برعکس می شه و همه چیز تغییر جهت می ده !
فذا ،بنده برخلاف میل ظاهریم با دیگر توبه ی ننوشتن موقت رو می شکونم 
و در آستانه ی یک هفته مونده به نوروز ،برای هر اتفاق خجسته ای اعلام آمادگی می کنم


این اعلام بازگشت رو داشته باشین
تا از فردا با توصیه های نوروزی بیایم خدمتتون 

Saturday, January 30, 2010

عدالت






به عدالت خدا که اعتقاد داشته باشی
می تونی این حس رو داشته باشی که در مقابل بدی های دیگران
نیازی به مقابله و انتقام نداری!!می تونی ساکت یه گوشه بایستی 
و ببینی که خداوند ت چه جوری از اعتقادت دفاع می کنه!
ولی وقتی خودت یه اشتباهی می کنی
نباید توقع داشته باشی که بشینه و نگات کنه و با لبخند روی شونت بزنه
عدالت ،چیزی نیست که منفعت همیشه گی رو همراه داشته باشه
این یه شعار مذهبی نیست،یک تجربه ی شخصیه

Monday, January 11, 2010

می گذره و می خندی



به عکسای قدیمی نگاه می کنی و می خندی
به چهراه ای که حالا یا بزرگ تر شده یا شکسته تر!
به لباس هایی که اون زمان حتما خیلی مد بوده و حتما کلی دنبالش گشته بودی

و از بین ده ها مدل انتخابش کرده بودی
. امروز می خندی

به خاطراتت فکر می کنی و می خندی
از چه چیزها م ترسیدی ،برای چه چیزها اشک ریختی 
و برای چه کارها تلاش کردی
با امروزت نگاه می کنی و می گی خوش به حال اون روزا!
زمان که بگذره ،به امروزت هم می خندی و می گی خوش به حال اون روزها
زمان که می گذره
به همه چیز می خندی

Saturday, January 2, 2010


چند وقتیه که اتفاق های روزانه رو می نویسم
مرتب و مداوم
بعضی روزا طولانی تر و بعضی روزها کوتاه تر
بعضی از دوستام می خونن و نظر هم می دن 
و بعضی دیگه می خونن و از حرفایی که می زنن می فهمم که می خونن
از وقتی که این وبلاگ راه افتاده  حرف زیادی واسه گفتن ندارم
انگار به جز حوادث یومیه،کسی حرفی برای گفتن نداره

Monday, December 21, 2009

یلدا



امشب تو شهرمون

یکی داره هندوانه و آجیل یلدا می خره
اون یکی درخت کریسمس دستش گرفته
یکی دیگه پیرهن مشکی تنشه و  روبان سبزش دور مچش و پوستر پدر معنوی مرحومش  پیش روش

و دیگری طبل و دهل دستش گرفته و خودشُ واسه عزا داری امام حسین  آماده می کنه
همه گی مردم یک شهرو حال هوای هرکدوم متفاوت با دیگری

یلدا مبارک

Tuesday, December 8, 2009

مال کدوم قبیله ای؟




شاید مقایسه ی آدم های مدرن امروز با مردمان 
قبیله نشین سال های دور
یک کم به ظاهر احمقانه بیاد .
ولی وقتی به عمق قضیه نگاه می کنی
می بینی خیلی هم عجیب نیست
وقتی دو نفر از دو قبیله ی متفاوت با هم درگیر می شدند
معمولا دعوای بزرگی بین دو قبیله رخ می داد
اعضای قبیله در دفاع از هم قبیله شون وارد جنگ و دعوا 
با یک قبیله ی دیگه می شدن
نه به برقراری صلح بین اون دو نفر فکر می کردند
نه به اینکه حق با کیه و مقصر کدومشونه
خیلی از ادمای امروز هم تو دعوای بین دو نفر ،موضع می گیرن
و شاید حتی به بزرگ تر شدن مشکل کمک می کنن

واسه همینه که مقایسه ی آدمای دنیای مدرن امروز
با مردمان قبیله نشین فقط یک کم احمقانه به نظر می رسه

Friday, November 27, 2009

شوکت خانوم



شوکت خانوم مذهبی ترین روشنفکر نمای فامیل ماست .
شاید اگر سفرهای برون مرزیش نبود،مجبور نمی شد  حرفای حاج اقای مسجد محل شون رو با فرهنگ اروپایی قاطی کنه و لای نون باگت به اهل فامیل تحویل بده
تا حالا سینما نرفته وچشم و گوشش هم به جز رادیو و تلویزیون وطنی چیز دیگری ندیده و نشنیده
یادمه اخرین باری که حرفاشُ گوش می دادم می گفت: پسرها اگه دوست دختر داشته باشن عیب نداره ولی دخترا نباید دوست پسر داشته باشن!!
شوکت خانوم پسر نداره...نوه ی پسر هم .شاید اگر داشت ...
گذشت زمان،شاید آدما رو عوض کنه،ولی اعتقادات شون رو....بعید می دونم

Saturday, November 21, 2009

رابطه

رابطه های آدم تو روزای اول،بوی خوبی دارن

حس وحال متفاوتی دارند و انرژی مثبتش زنگی رو از این رو به اون رو تبدیل 

 می کنه


زمان که می گذره خیلی چیزا عوض می شه



که شاید مهم ترینش احساس آدما به رابطه شون باشه


که شاید اون موقع ،دیگه نشه روی رابطه ها حساب کرد


شاید بشه گفت

هر رابطه ای یه تاریخ مصرفی داره 

وقتی از اون تاریخ بگذره

یا کمرنگ می شه و یا از بین می ره

Sunday, November 15, 2009

ما یه مشت سربازیم




همونطور که عصبانی و بود و بد تر از همیشه رانندگی می کرد
داد زد و گفت: می ذارمش کنار! تو زندگیم اگر هرچی رو یاد نگرفته باشم
قلم گرفتن آدما و فراموش کردنشون رو خوب یاد گرفتم
اشتباه می کرد

اون جایگزین کردن ادما رو خوب بلد بود
ادما واسش تاریخ مصرف داشتند
تو شطرنج زندگیش آدما سرباز بودند
به اخر صفحه که می رسیدن

جاشون رو با مهره ی دیگه عوض می کردند

Friday, October 30, 2009

تجربه



از اون شبي كه تو دير وقت ترين لحظه اش

دو تا شگ بزرگ و ترسناك دنبالم كردن 

هر وقت از اون كوچه رد مي شم 


بيشتر از قبل پشت سرم رو نگاه مي كنم

تجربه در واقع همون حس  ترس از تكرار اتفاق هاي بد زندگيه 

كه باعث مي شه با گذشت زمان در مقابل اتفاق هاي مشابه

رفتار دگر گونه اي داشتيم

Tuesday, October 13, 2009

تكنولوژي


بچه تر كه بوديم ،تنهايي مون رو با يه تيكه كاغذ پر مي كرديم و يه خودكار مشكي
از اونجا كه هيچ وقت آدم مرتبي نبودم،معمولا نوشته هامگم و گور مي شدن
اگر خوش شانس بودم كه سر از زباله ها در مياورد و اگر نه كه لا به لاي كاغذهاي بابام
بزرگتر كه شدم ،تكنولوژي به دادم رسيد و نوشته هام شدن وبلاگي كه ادرسش رو كسي نداشت . همه چيز خوب بود تا روزي كه اولين كامنت ِ دو كلمه اي روي وبلاگ ِ روزاي تنهاييم رقم خورد
ارادتمند پدرت

Wednesday, September 30, 2009

زندگي از راه دور


زندگي كردن از نگاه من ،مثل زدن ِ يك قاب به ديوار است

به قاب كه نزديك باشي ،نمي توني متوجه كج بودن و راست بودن قاب بشي

اما

كافيه چندين گام از اون فاصله بگيري

تا بهتر ببيني كه با قاب ديوار چه كرده اي

زمان كه مي گذره و از اتفاق هاي زندگيت فاصله مي گيري

تازه مي فهمي كه با زمان و زندگيت چه كرده اي

.

به يكسال پيش نگاه مي كنم و قابي نگاه مي كنم كه به ديوار يكسال پيش كوبيده بودم



Tuesday, September 1, 2009

اعتراف

هميشه دلم مي خواست اتفاقاي مهم روزم رو بنويسم
يا وبلاگي داشته باشم كه توش خاطرات روزانه ام رو بنويسم
وقتي ديدم يكي از دوستام چنين كاري كرده
يه مقدار بيشتر وسوسه شدم
ولي در نهايت از اين كار منصرف شدم
و گذاشتمش كناربقيه ي پروژه هاي خاك خورده ي زندگيم
شايد ترسيدم كه بنويسم
به هرحال انسان هايي كه صادقانه زندگي نمي كنند
هميشه از نوشتن اتفاق هاي زندگي شون مي ترسن

Thursday, August 27, 2009

طلا


قديميا معتقد بودند كه وفت طلاس

امروزي ا مي گن،ولي نه مثل قديمي ها از روي اعتقاد

زمان و طلا هر دوبسيار ارزشمندند

با يك تفاوت

كه با كمك زمان مي شه به طلا دست يافت

اما با تمام طلا هاي دنيا هم نمي شه زمان رو بدست اورد

مالك دنيا هم كه باشي

برگرداندن زمان به عقب برايت محال است