Friday, October 30, 2009

تجربه



از اون شبي كه تو دير وقت ترين لحظه اش

دو تا شگ بزرگ و ترسناك دنبالم كردن 

هر وقت از اون كوچه رد مي شم 


بيشتر از قبل پشت سرم رو نگاه مي كنم

تجربه در واقع همون حس  ترس از تكرار اتفاق هاي بد زندگيه 

كه باعث مي شه با گذشت زمان در مقابل اتفاق هاي مشابه

رفتار دگر گونه اي داشتيم

Tuesday, October 13, 2009

تكنولوژي


بچه تر كه بوديم ،تنهايي مون رو با يه تيكه كاغذ پر مي كرديم و يه خودكار مشكي
از اونجا كه هيچ وقت آدم مرتبي نبودم،معمولا نوشته هامگم و گور مي شدن
اگر خوش شانس بودم كه سر از زباله ها در مياورد و اگر نه كه لا به لاي كاغذهاي بابام
بزرگتر كه شدم ،تكنولوژي به دادم رسيد و نوشته هام شدن وبلاگي كه ادرسش رو كسي نداشت . همه چيز خوب بود تا روزي كه اولين كامنت ِ دو كلمه اي روي وبلاگ ِ روزاي تنهاييم رقم خورد
ارادتمند پدرت

Wednesday, September 30, 2009

زندگي از راه دور


زندگي كردن از نگاه من ،مثل زدن ِ يك قاب به ديوار است

به قاب كه نزديك باشي ،نمي توني متوجه كج بودن و راست بودن قاب بشي

اما

كافيه چندين گام از اون فاصله بگيري

تا بهتر ببيني كه با قاب ديوار چه كرده اي

زمان كه مي گذره و از اتفاق هاي زندگيت فاصله مي گيري

تازه مي فهمي كه با زمان و زندگيت چه كرده اي

.

به يكسال پيش نگاه مي كنم و قابي نگاه مي كنم كه به ديوار يكسال پيش كوبيده بودم



Tuesday, September 1, 2009

اعتراف

هميشه دلم مي خواست اتفاقاي مهم روزم رو بنويسم
يا وبلاگي داشته باشم كه توش خاطرات روزانه ام رو بنويسم
وقتي ديدم يكي از دوستام چنين كاري كرده
يه مقدار بيشتر وسوسه شدم
ولي در نهايت از اين كار منصرف شدم
و گذاشتمش كناربقيه ي پروژه هاي خاك خورده ي زندگيم
شايد ترسيدم كه بنويسم
به هرحال انسان هايي كه صادقانه زندگي نمي كنند
هميشه از نوشتن اتفاق هاي زندگي شون مي ترسن

Thursday, August 27, 2009

طلا


قديميا معتقد بودند كه وفت طلاس

امروزي ا مي گن،ولي نه مثل قديمي ها از روي اعتقاد

زمان و طلا هر دوبسيار ارزشمندند

با يك تفاوت

كه با كمك زمان مي شه به طلا دست يافت

اما با تمام طلا هاي دنيا هم نمي شه زمان رو بدست اورد

مالك دنيا هم كه باشي

برگرداندن زمان به عقب برايت محال است

Tuesday, August 25, 2009

لَنگ


هميشه از اين كه شب ها بد مي خوابم و دير خوابم مي بره شاكي بودم

شب دير خوابم مي برد و صبح خيلي زود از خواب مي پريدم

نتيجه ش خستگي ِ روز بود و ديوانه گي هاي ناشي از خسته گي

چند روز پيش دوستي هديه اي به من داد

كه كمكم مي كرد شب ها راحت تر بخوابم

حالا شب ها راحت تر مي خوابم

روزها آروم ترم

ولي

صبح ها خواب مي مونم و بدون استثنا دير مي رسم سر كار

هميشه يك جاي كار، مي لنگه

Sunday, August 16, 2009

يك عكس،يك دنيا


عكس هاي قديمي ،هميشه بوي خوبي دارند
حتي اگر يادگار ،از بد ترين روزهاي عمر باشند
چند روز پيش لا به لاي عكس هاي قديمي ِ تابستان هشتاد وشش
عكسي پيدا كردم از دنيا يعقوبي كه روزي با چشماي خيس به جمع ما امد
و هميشه از دنياي خودش شاكي بود و به بخت ِ هميشه بدش معترض
هميشه از روزگاري سخن مي گفت كه شايد شايسته ي اون نبود ودنيايي كه دوستش مي داشت
برايش از روزگار ديگري گفتيم و دنياي ديگري پيش رويش گشوديم
دنيايي كه به حقيقتش نزديك تر بود و به باورش دور تر
و روزگاري رسيد كه لبخندش جاي اشكش را گرفت و با انچه زندگي ِ لعنتي مي خواند آشتي كرد

قرارمان شد كه روزي برايش قصه اي از دنيايي بنويسم كه او دوست مي داشت
و به قول خودش دور از حقيقت بود
قصه اي كه من نوشتم ، هميشه ناخوانده باقي ماند و در نهايت
لا به لاي كاغذهاي خط خطي من به خاطره پيوست