Friday, November 27, 2009

شوکت خانوم



شوکت خانوم مذهبی ترین روشنفکر نمای فامیل ماست .
شاید اگر سفرهای برون مرزیش نبود،مجبور نمی شد  حرفای حاج اقای مسجد محل شون رو با فرهنگ اروپایی قاطی کنه و لای نون باگت به اهل فامیل تحویل بده
تا حالا سینما نرفته وچشم و گوشش هم به جز رادیو و تلویزیون وطنی چیز دیگری ندیده و نشنیده
یادمه اخرین باری که حرفاشُ گوش می دادم می گفت: پسرها اگه دوست دختر داشته باشن عیب نداره ولی دخترا نباید دوست پسر داشته باشن!!
شوکت خانوم پسر نداره...نوه ی پسر هم .شاید اگر داشت ...
گذشت زمان،شاید آدما رو عوض کنه،ولی اعتقادات شون رو....بعید می دونم

Saturday, November 21, 2009

رابطه

رابطه های آدم تو روزای اول،بوی خوبی دارن

حس وحال متفاوتی دارند و انرژی مثبتش زنگی رو از این رو به اون رو تبدیل 

 می کنه


زمان که می گذره خیلی چیزا عوض می شه



که شاید مهم ترینش احساس آدما به رابطه شون باشه


که شاید اون موقع ،دیگه نشه روی رابطه ها حساب کرد


شاید بشه گفت

هر رابطه ای یه تاریخ مصرفی داره 

وقتی از اون تاریخ بگذره

یا کمرنگ می شه و یا از بین می ره

Sunday, November 15, 2009

ما یه مشت سربازیم




همونطور که عصبانی و بود و بد تر از همیشه رانندگی می کرد
داد زد و گفت: می ذارمش کنار! تو زندگیم اگر هرچی رو یاد نگرفته باشم
قلم گرفتن آدما و فراموش کردنشون رو خوب یاد گرفتم
اشتباه می کرد

اون جایگزین کردن ادما رو خوب بلد بود
ادما واسش تاریخ مصرف داشتند
تو شطرنج زندگیش آدما سرباز بودند
به اخر صفحه که می رسیدن

جاشون رو با مهره ی دیگه عوض می کردند

Friday, October 30, 2009

تجربه



از اون شبي كه تو دير وقت ترين لحظه اش

دو تا شگ بزرگ و ترسناك دنبالم كردن 

هر وقت از اون كوچه رد مي شم 


بيشتر از قبل پشت سرم رو نگاه مي كنم

تجربه در واقع همون حس  ترس از تكرار اتفاق هاي بد زندگيه 

كه باعث مي شه با گذشت زمان در مقابل اتفاق هاي مشابه

رفتار دگر گونه اي داشتيم

Tuesday, October 13, 2009

تكنولوژي


بچه تر كه بوديم ،تنهايي مون رو با يه تيكه كاغذ پر مي كرديم و يه خودكار مشكي
از اونجا كه هيچ وقت آدم مرتبي نبودم،معمولا نوشته هامگم و گور مي شدن
اگر خوش شانس بودم كه سر از زباله ها در مياورد و اگر نه كه لا به لاي كاغذهاي بابام
بزرگتر كه شدم ،تكنولوژي به دادم رسيد و نوشته هام شدن وبلاگي كه ادرسش رو كسي نداشت . همه چيز خوب بود تا روزي كه اولين كامنت ِ دو كلمه اي روي وبلاگ ِ روزاي تنهاييم رقم خورد
ارادتمند پدرت

Wednesday, September 30, 2009

زندگي از راه دور


زندگي كردن از نگاه من ،مثل زدن ِ يك قاب به ديوار است

به قاب كه نزديك باشي ،نمي توني متوجه كج بودن و راست بودن قاب بشي

اما

كافيه چندين گام از اون فاصله بگيري

تا بهتر ببيني كه با قاب ديوار چه كرده اي

زمان كه مي گذره و از اتفاق هاي زندگيت فاصله مي گيري

تازه مي فهمي كه با زمان و زندگيت چه كرده اي

.

به يكسال پيش نگاه مي كنم و قابي نگاه مي كنم كه به ديوار يكسال پيش كوبيده بودم



Tuesday, September 1, 2009

اعتراف

هميشه دلم مي خواست اتفاقاي مهم روزم رو بنويسم
يا وبلاگي داشته باشم كه توش خاطرات روزانه ام رو بنويسم
وقتي ديدم يكي از دوستام چنين كاري كرده
يه مقدار بيشتر وسوسه شدم
ولي در نهايت از اين كار منصرف شدم
و گذاشتمش كناربقيه ي پروژه هاي خاك خورده ي زندگيم
شايد ترسيدم كه بنويسم
به هرحال انسان هايي كه صادقانه زندگي نمي كنند
هميشه از نوشتن اتفاق هاي زندگي شون مي ترسن